یکی از شب‌های نزدیک پاییز بود. هوا یه حال‌وهوای خاصی داشت. بعد از اینکه یه قهوه داغ از کافه کلینیک گرفتم، داشتم آروم‌آروم می‌رفتم سمت خونه که یهو صدای موسیقی توجهم رو جلب کرد.

صدا آشنا بود… یه جورایی نوستالژیک. نزدیک‌تر که شدم دیدم کنسرته و اسم Serdar Ortaç رو دیدم. با خودم گفتم حتماً یه ساعتی ازش گذشته، ولی خب گفتم حالا که اینجام، یه نگاهی بندازم.

رفتم داخل و دقیقاً همون‌جا بود که همه‌چی عوض شد.
مردم ترکیه با چه ذوقی می‌خوندن! همه با هم، بلند، از ته دل. یکی می‌رقصید، یکی فیلم می‌گرفت، یکی فقط لبخند می‌زد. انگار اصلاً مهم نبود کی کیه؛ همه یه حس مشترک داشتن.

حتی اگه دیر رسیده بودم، ولی اصلاً حس عقب افتادن نداشتم.
اون انرژی، اون هم‌خوانی‌ها و اون حال خوب، یه تجربه خیلی جذاب برام ساخت.

اون شب فهمیدم بعضی لحظه‌ها برنامه‌ریزی نمی‌خوان؛
خودشون میان، خودشون می‌مونن…
یه شب ساده که با یه قهوه شروع شد و با یه خاطره قشنگ تموم شد ☕🎶