برج گالاتا؛ جایی که غروب، شهر را آرام‌تر دوست‌داشتنی‌تر می‌کند

اگر بخواهم فقط با یک تصویر از زندگی در ترکیه شروع کنم، آن تصویر احتمالاً غروب آفتاب کنار برج گالاتا است. لحظه‌ای که آسمان استانبول آرام‌آرام به رنگ‌های طلایی و صورتی درمی‌آید و برج گالاتا، مثل یک شاهد قدیمیِ مهربان، ایستاده و به شهر نگاه می‌کند. در این ساعت، همه‌چیز کمی آهسته‌تر می‌شود؛ آدم‌ها، صداها، حتی قدم‌ها.

برج گالاتا فقط یک بنای تاریخی نیست؛ یک نقطه‌ی قرار احساسی است. قرار با خودت، با قهوه‌ات، با دوربین موبایلت. خیابانی که در کنار برج امتداد پیدا می‌کند، پر از کافه‌ها و رستوران‌هایی است که صندلی‌هایشان هوشمندانه چیده شده؛ طوری که هیچ‌کس نتواند بدون عکس گرفتن از فنجان قهوه‌اش با پس‌زمینه‌ی برج گالاتا از آنجا رد شود. انگار نانوشته توافق کرده‌اند که اینجا، عکس گرفتن بخشی از تجربه است، نه یک کار اضافه.

در ساعات نزدیک غروب، نور به شکلی می‌تابد که حتی ساده‌ترین فنجان قهوه را خاص می‌کند. توریست‌ها، محلی‌ها، زوج‌ها، آدم‌هایی که تنها نشسته‌اند و به زندگی فکر می‌کنند—همه در یک قاب مشترک جا می‌گیرند. صدای قاشق، خنده‌های آرام، مکالمه‌های چندزبانه و آن حس آشنای «من همین‌جا حالم خوب است».

زندگی در ترکیه، مخصوصاً در شهرهایی مثل استانبول، فقط به خانه و کار خلاصه نمی‌شود. این شهر یاد می‌دهد زندگی بین مسیرها اتفاق می‌افتد؛ بین یک پیاده‌روی کوتاه، یک کافه‌ی کوچک، یک غروب دل‌نشین. برج گالاتا یکی از همان جاهایی است که ناخودآگاه به تو یادآوری می‌کند چرا بعضی‌ها عاشق این شهر می‌شوند، بی‌آنکه دلیل منطقی بیاورند.

این قسمت از «زندگی در ترکیه» درباره مقصد توریستی نیست؛ درباره لحظه‌ای از زندگی روزمره است که اگر چشم‌ات را باز نگه داری، می‌تواند مال خودت باشد. غروبی، قهوه‌ای، و برجی که در عکس‌ها زیباست، اما در واقعیت، گرم‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنی.